خرید بک لینک

بالاخره یک روز خیلی چیزها به شکلی می شود که تو دوست داری. کافیست کمی بیشتر تلاش کنی.

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

همیشه از بی برنامگی فراری بوده ام. هر از چندگاهی دچار سردرگمی می شوم. یعنی خودم را هم فراموش می کنم. اصلا نمی دانم در زندگی ام چکاره ام یا از زندگی چه می خواهم. مثل خانه ای که آن قدر به هم ریخته می شود که دقیقا نمی دانی از کجا شروع کنی، آن وقت ناچاری بنشینی و فکر کنی تا در کوتاه ترین زمان ممکن همه چیز را سروسامان دهی زندگی من هم دقیقا همان شکلی می شود. این بار یک خرده دیر توانستم به خودم بیایم و بدانم که خب حالا باید چکار کنم. اما بالاخره فهمیدم که خب حالا باید چکار کرد...

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

مدتی که گذشت به حدی به شکست ها فکر کردم که انگیزه ام را به کلی از دست دادم. اما چند روزیست که بالاخره حالم بهتر شده و فکر می کنم خستگی هایم رفع شده و انگیزه ای که باید را بدست آوردم. اینکه هر جور شده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

اول صبح توی دفتر یادداشتم نوشتم: «خدای مهربانم، بخاطر همه خبرهای خوبی که امروز قرار است دریافت کنم از تو سپاسگزارم.» اما امروز باز از آن خبرها به من رسید. چشمانم را بستم خواستم بهتر فکر کنم. نتوانستم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

بازارچه قدیمی مان را دوست دارم. هنوز همه چیز سرجای خودش هست. لهجه شیرین محلی، مردم محلی، لباس های محلی، سوغاتی ها و همه چیز مثل همان سابق است و من توی دلم چقدر همیشه ذوق این بازار را داشتم... به خصوص ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

شما یک نفر را خیلی دوست دارید. بعد خیلی خیلی او را دوست دارید. بعد عاشقش می شوید. خیلی خیلی عاشقش می شوید. بعد هوا وَرش می دارد. شما یواشکی عقب می کشید. «دوستت دارم» هایتان را با زیرکی آرام آرام پس می گیرید. آن وقت درست شب تولدش، بیرون انداختنش از زندگیتان را جشن می گیرید. به همین سادگی! به همین خوشمزگی!

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

روبروی هم نشسته ایم. من صاف نشسته ام و دارم چای شیرینم را هم می زنم و او، دستش را تکیه گاه چانه اش کرده و به نقطه نامعلومی خیره شده است... هیچ حس خاصی توی صورتش نیست. من هم همین طور. صبح به این زودی، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

- از دیدن من خوشحالی؟

سکوت می کنم. رویم را بر می گردانم. با خودم فکر می کنم می توانست بهتر بگوید، مثلا:

- خوشحالی که همدیگر را می بینیم؟

آن وقت من لبخند می زدم، با هیجان پاسخ می دادم:

- البته...

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

تولدم بود. یادش رفته بود. به همین سادگی و بعد بهانه کرد که:- من گاهی آن قدر مشغله دارم که تولد خودم را هم فراموش می کنم.بغض کردم ولی چیزی نگفتم. همیشه سکوت می کردم. چون خیال می کردم تولد آدمی که دوستشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

دارم به آن نقطه ای که باید نزدیک می شوم. افکار مزاحم را دور می ریزم سخت است ولی این انباشتگی باید سروسامان پیدا کند. فکر می کنم دیگر با شکستی که تجربه اش کردم کنار آمدم گرچه سخت بود اما یقین دارم می توانم دوباره همه چیز را روبراه کنم. سخت است ولی اقلا این بار خیلی جلوتر و باتجربه تر هستم. روزهای سختی که در راه دارم و این که بتوانم آن انگیزه ای که هزار تکه شد را دوباره مثل روز اول درست کنم...

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 19:20

آدم همیشه حالی به حالی است. آن روزها که نوشتن همه چیزم بود و مایه آرامشم، به سر رسید و من ناگهان سر خوردم و به دنیای دیگری وارد شدم که قاعده های بازیش را نه می دانستم نه دوست داشتم یاد بگیرم ولی مجبورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:06

از کلیشه ها بیزارم. همه جا بوی تنهایی می دهد. تنهایی فرسایشی که ذره ذره روح آدم را از بین می برد. فقط امید است که کژدار و مریض با ما راه می آید...

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:06

گاهی وقت ها شما مدت ها منتظر یک اتفاق خوب می مانید که فکر می کنید می تواند حالتان را خوب کند. ولی وقتی در موقعیتِ آن اتفاق خوب قرار می گیرید چیزی مانع از آن می شود که از فرصتِ بدست آمده، بی نهایت لذت ببرید و روحتان را آرام کنید. این همان، خلق و خوی درونی شماست. یعنی اگر انسانی باشید که شرایط خیلی نتواند او را تحت تاثیر قرار دهد قطعا از آن موقعیت لذت می برید ولی اگر مثل من هی شارژ و دشارژ شوید حتما آن موقعیت را هم به یکی دیگر از موقعیت های غیرهیجانی تبدیل می کنید و بعد هم هر چه غر دارید سر خودتان می زنید. با این حال، می خواستم بگویم در کنار همه ویژگی های منفی که دارم ذاتا آدم شادی هستم و خوشحال می شوم وقتی خیلی ها به من می گویند تنها ساعاتی که کنار من هستند خیلی زیاد می خندند. من گاهی آن قدر می خندم یا می خندانم که اشک در چشمانم حلقه می زند. من در پیگیری های کاری ام خیلی جدی هستم و دوست دارم هر چیزی دیسیپلین خودش را داشته باشد و مردم هم این را بفهمند و رعایت کنند. اما در برخورد با دوستان و همکارانم، مدام شوخی می کنم و می خندم. آن وقت آنها همیشه مرا دوست دارند و حتی آدم های جدی را هم مجبادامه مطلب

برچسب: نبودی و خیال تو,سامان جلیلی نبودی و خیال تو, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 16:44

بعضی کابوس ها هیچ گاه تمام نمی شوند. کش دار و بی انتها... گذشت زمان حتی از پسشان بر نمی آید. تو و خاطرات نیمه تمام. حرف های نیمه تمام. دیدارهای نصفه و نیمه و یا دیدارهایی مانده به دل... و این یعنی چیزی که تو نامش را گذاشته ای: زندگی...

http://s8.picofile.com/file/8274614476/JulienMauve_LonelyWindow_Couch.jpg

برچسب: هرچند امیدی به وصال تو ندارم, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 16:44

شدت آلودگی هوا بسیار زیاد است و من در یکی از آلوده ترین یا شاید قلب آلودگی اصفهان دارم کار می کنم. یعنی دیگر به سختی دارم نفس می کشم. چند روز پیش از این آلودگی به شدت حالت تهوع داشتم. انگار واقعا هر جا برویم آسمان همین رنگ است. دیروز رفتم پیش خانم آرایشگری که یک سالی هست مشتری اش شده ام. وقتی موهایم را دید هاج و واج ماند. آخر خانم شین به شدت طناز است و با این که نوه دار هم شده ولی همیشه به خودش می رسد و عقیده دارد خانم ها همیشه باید مقداری از موهایشان روی پیشانی و گوش هایشان را بپوشاند و حتی اگر مدل کوتاه هم می زنند باز هم چنان مدلی روی موهای آدم پیاده می کند که قیافه آدم را آن قدر جذاب می کند که باورنکردنی است. برای همین وقتی وضعیت موهایم را دید به شدت ناراحت شد و دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت: «خدای من! با موهایت چکار کردی!» گفتم: «شد دیگر!» گفت: «شد دیگر؟! همین؟! مگر قرار است هر کس که سرکار برود قید زنانگی هایش را بزند؟!» گفتم: «دستپخت دو آشپز ناشی است.» گفت: «دفعه قبل که آرایشگاهش رفتی و او پیشنهاد اکستنشن موها و هاشور ابروهایت را داده بود بهت گفتم که من به عنوان یک آرایشگر صادقانهادامه مطلب

برچسب: مثل گیسویی که باد, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 16:44

صفحه بندی