بالاخره...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
بالاخره یک روز خیلی چیزها به شکلی می شود که تو دوست داری. کافیست کمی بیشتر تلاش کنی.
مرتبش کن.
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
همیشه از بی برنامگی فراری بوده ام. هر از چندگاهی دچار سردرگمی می شوم. یعنی خودم را هم فراموش می کنم. اصلا نمی دانم در زندگی ام چکاره ام یا از زندگی چه می خواهم. مثل خانه ای که آن قدر به هم ریخته می شود که دقیقا نمی دانی از کجا شروع کنی، آن وقت ناچاری بنشینی و فکر کنی تا در کوتاه ترین زمان ممکن همه چ...
وقتی دستت را می گیرد و بلندت می کند...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
مدتی که گذشت به حدی به شکست ها فکر کردم که انگیزه ام را به کلی از دست دادم. اما چند روزیست که بالاخره حالم بهتر شده و فکر می کنم خستگی هایم رفع شده و انگیزه ای که باید را بدست آوردم. اینکه هر جور شده
بشارتم بده ای صبح ...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
اول صبح توی دفتر یادداشتم نوشتم: «خدای مهربانم، بخاطر همه خبرهای خوبی که امروز قرار است دریافت کنم از تو سپاسگزارم.» اما امروز باز از آن خبرها به من رسید. چشمانم را بستم خواستم بهتر فکر کنم. نتوانستم.
مهم، چیزی است که من دوست دارم.
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
بازارچه قدیمی مان را دوست دارم. هنوز همه چیز سرجای خودش هست. لهجه شیرین محلی، مردم محلی، لباس های محلی، سوغاتی ها و همه چیز مثل همان سابق است و من توی دلم چقدر همیشه ذوق این بازار را داشتم... به خصوص
تولد خودت مبارک!
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
شما یک نفر را خیلی دوست دارید. بعد خیلی خیلی او را دوست دارید. بعد عاشقش می شوید. خیلی خیلی عاشقش می شوید. بعد هوا وَرش می دارد. شما یواشکی عقب می کشید. «دوستت دارم» هایتان را با زیرکی آرام آرام پس می گیرید. آن وقت درست شب تولدش، بیرون انداختنش از زندگیتان را جشن می گیرید. به همین سادگی! به همین خوش...
یک بقچه تنهایی پر از دوستت ندارم ها...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
روبروی هم نشسته ایم. من صاف نشسته ام و دارم چای شیرینم را هم می زنم و او، دستش را تکیه گاه چانه اش کرده و به نقطه نامعلومی خیره شده است... هیچ حس خاصی توی صورتش نیست. من هم همین طور. صبح به این زودی،
زبانی که مشترک نیست...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
- از دیدن من خوشحالی؟سکوت می کنم. رویم را بر می گردانم. با خودم فکر می کنم می توانست بهتر بگوید، مثلا:- خوشحالی که همدیگر را می بینیم؟آن وقت من لبخند می زدم، با هیجان پاسخ می دادم:- البته...
من و این بروبیاهای سرنوشت...
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 10:42
تولدم بود. یادش رفته بود. به همین سادگی و بعد بهانه کرد که:- من گاهی آن قدر مشغله دارم که تولد خودم را هم فراموش می کنم.بغض کردم ولی چیزی نگفتم. همیشه سکوت می کردم. چون خیال می کردم تولد آدمی که دوستش
کافیست بخواهی...
-
تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 19:20
دارم به آن نقطه ای که باید نزدیک می شوم. افکار مزاحم را دور می ریزم سخت است ولی این انباشتگی باید سروسامان پیدا کند. فکر می کنم دیگر با شکستی که تجربه اش کردم کنار آمدم گرچه سخت بود اما یقین دارم می توانم دوباره همه چیز را روبراه کنم. سخت است ولی اقلا این بار خیلی جلوتر و باتجربه تر هستم. روزهای سخت...
من در سرزمین عجائب...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:06
آدم همیشه حالی به حالی است. آن روزها که نوشتن همه چیزم بود و مایه آرامشم، به سر رسید و من ناگهان سر خوردم و به دنیای دیگری وارد شدم که قاعده های بازیش را نه می دانستم نه دوست داشتم یاد بگیرم ولی مجبور
تکه پاره های دلم
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:06
از کلیشه ها بیزارم. همه جا بوی تنهایی می دهد. تنهایی فرسایشی که ذره ذره روح آدم را از بین می برد. فقط امید است که کژدار و مریض با ما راه می آید...
نبودی و خیال هیچ کس نبود...
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 16:44
گاهی وقت ها شما مدت ها منتظر یک اتفاق خوب می مانید که فکر می کنید می تواند حالتان را خوب کند. ولی وقتی در موقعیتِ آن اتفاق خوب قرار می گیرید چیزی مانع از آن می شود که از فرصتِ بدست آمده، بی نهایت لذت ببرید و روحتان را آرام کنید. این همان، خلق و خوی درونی شماست. یعنی اگر انسانی باشید که شرایط خیلی نت...
هر چند امیدی به وصال تو ندارم...
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 16:44
بعضی کابوس ها هیچ گاه تمام نمی شوند. کش دار و بی انتها... گذشت زمان حتی از پسشان بر نمی آید. تو و خاطرات نیمه تمام. حرف های نیمه تمام. دیدارهای نصفه و نیمه و یا دیدارهایی مانده به دل... و این یعنی چیزی که تو نامش را گذاشته ای: زندگی...
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند... هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند...
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 16:44
شدت آلودگی هوا بسیار زیاد است و من در یکی از آلوده ترین یا شاید قلب آلودگی اصفهان دارم کار می کنم. یعنی دیگر به سختی دارم نفس می کشم. چند روز پیش از این آلودگی به شدت حالت تهوع داشتم. انگار واقعا هر جا برویم آسمان همین رنگ است. دیروز رفتم پیش خانم آرایشگری که یک سالی هست مشتری اش شده ام. وقتی موهایم...
هر کسی را بهر کاری ساختند... کار من، دیوانه او بودن است...
-
تاریخ: 1395/8/26 ساعت: 16:44
امروز حال خوبی ندارم. می خواهم پراکنده بنویسم. شاید کمی سبک شوم. دیروز موهایم را کوتاه کردم آمدم خانه دوش گرفتم. با صورت خیس جلوی آینه ایستادم. موهایم بهم می آمد. دلم نمی خواست خشکشان کنم. صورتم شاداب شده بود. به خودم لبخند زدم. بعدش بغض کردم و گفتم: «حیف از جوانی و عمر و مهم تر از همه سلامتی که به ...
این معمایی که حل نمی شود...
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 7:52
از من می شنوید اگر واقعا مثل من عاشق کارتان هستید، به یک کار مادام العمر فکر می کنید و تسلط کامل به همه ی بخش های کارتان دارید سراغ ثبت یک شرکت بروید. در غیر این صورت، قیدش را بزنید و گرنه دست آخر مثل من، می شوید. البته یادتان باشد ریسک نکنید مثل من، بلند شوید بروید جایی کسب و کارتان را راه بیندازید...
یکی که نباید باشد و هست.
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 7:51
گاهی وقت ها آن قدر چیزهای مختلف ذهنم را به خود مشغول می کنند که واقعا نمی دانم با آنها چه کنم. یعنی اگر بتوانم ذهنم را از همه چیزهایی که نگرانم می کنند خالی کنم مخصوصا گذشته ام، بزرگترین لطف را در حق خودم کرده ام. در حال حاضر، واقعا از زندگیم راضی هستم و مشکلاتش را هم دوست دارم چون انتخاب خودم بوده ...
کلپچ!
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 7:51
دیروز داشتم به نرگس می گفتم هفته کاری ما عملا از روی سه شنبه لق می زند. یعنی هفته ما در واقع شنبه، یک شنبه و دوشنبه هست! و وای به حال این که وسط هفته تعطیلی باشد. یعنی تا کارهای آدم روی غلتک می افتد یکهو می خوری به تعطیلی و عملا اگر در حال طی پروسه ای باشی که مثلا قرار است مجوزی چیزی بگیری باید صبر ...
دو دو تاهایی که چهارتا نمی شود...
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 7:51
اگرچه این روزها همه کارهای من در هم گره خورده و داد مادرم هم با زبان بی زبانی درآمده که پس کی میایی ببینمت ولی من هی امیدوارم که امروز و فردا مشکلات کار حل می شود و می توانم بروم پیشش، اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد! یعنی من در حال حاضر فقط منتظر گرفتن مجوز نهایی هستم که جان به لبم کرده. انقد پروسه روز...