اگرچه این روزها همه کارهای من در هم گره خورده و داد مادرم هم با زبان بی زبانی درآمده که پس کی میایی ببینمت ولی من هی امیدوارم که امروز و فردا مشکلات کار حل می شود و می توانم بروم پیشش، اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد!
یعنی من در حال حاضر فقط منتظر گرفتن مجوز نهایی هستم که جان به لبم کرده. انقد پروسه روزنامه رسمی و سایر مواردی که برای ثبت شرکت باید طی کنی طولانی است که فکر می کنم کسی که بخواهد بفهمد در یک کسب و کار شرکتی جدید دوام می آورد یا نه، در حین انجام کارهای ثبت، متوجه این موضوع خواهد شد! دیگر مدرکی نمانده که از من نگیرند! یعنی کاری می کنند که تو عطای کارآفرینی را به لقایش ببخشی و بروی کنج خانه ات بنشینی و یارانه ماه به ماهت را با این «دغدغه» بگیری که شاید بالاخره یک چیزی به دُمش ببندند که دیگر مجبور نباشی کل ماه را به امید آن چندغاز پول هم بنشینی!
با این وجود، باور من این است که بقای یک شرکت به بنیان هایی که مدیرانش می سازند بستگی دارد. فرقی ندارد که تو بخواهی یک شرکت خدمات نظافتی راه بیندازی یا یک شرکت تولیدی قطعات صنعتی! من این روزها دارم روی شالوده کار می کنم و سعی می کنم طوری کسب و کارم را مرتب و ساماندهی کنم که در آینده خیلی زمان خودم را صرفِ چکنم چکنم هایم نکنم. شاید اگر اصفهان زادگاه من بود این همه مشکل نداشتم. من هیچ آشنایی جز نرگس در اصفهان ندارم که بخواهم به او اعتماد کنم. تازه من فکر کنم دارم شاهکار می کنم که توی اصفهان آمده ام کار بازرگانی کنم. اصفهانی که طبق تجربه من به غریبه ها کمتر اعتماد می کند چه برسد به یک دختر خانوم تنهایی که اینقدر جسورانه به همه می تازد و این همه بداخلاق است. البته شاید باورتان نشود من از ادارات و سازمان های اصفهان در همه مراحل کارم روی خوش دیده ام.
قرار است در مرکز آموزش های بازرگانی اصفهان یک دوره آموزشی تدریس کنم. مثلا قرار بود همین دوره از نوع دیگر را در جهاد دانشگاهی اصفهان هم درس بدهم. ولی هنوز طرح درسم را برای هیچ یک از این دو بخش آماده نکرده ام. امیدوارم امروز بتوانم در کنار همه دغدغه های دیگرم این دو کار را نیز انجام دهم.
سوای از همه اینها دیشب خواب عجیبی دیدم. شاید چون نرگس یکهو قیچی را برداشت و موهایم را کاملا کوتاه کرد این خواب را دیدم. تازه می خواستم بگذارم موهایم دوباره بلند شوند! ای کاش می شد بگویم چه خوابی دیده ام. ولی از خدا می خواهم وقتی در دنیای واقعی نمی شود به این چیزها دست پیدا کرد اصلا خوابش را هم نبینم :(
پی نوشت در پاسخ به یک کامنت: ممنونم که دلگرمی می دهید. شرایط من خیلی بغرنج است ولی دیشب به نرگس گفتم من هیچی ندارم فقط امید دارم. گفت پس تو همه چیز داری.
خانوم مدیر...ما را در سایت خانوم مدیر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80