یک بقچه تنهایی پر از دوستت ندارم ها...

خرید بک لینک

روبروی هم نشسته ایم. من صاف نشسته ام و دارم چای شیرینم را هم می زنم و او، دستش را تکیه گاه چانه اش کرده و به نقطه نامعلومی خیره شده است... هیچ حس خاصی توی صورتش نیست. من هم همین طور. صبح به این زودی، آمده ایم همدیگر را ببینیم به امید آن که معجزه ای اتفاق بیفتد.

- سرد شد.

حواسش نیست. می خواهم دوباره تکرار کنم حرفم را. بر می گردد. لبخند کمرنگی می زند. سری تکان می دهد می گوید:

- شنیدم.

سرم را پایین می اندازم. فنجان چای را بر می دارم. آرنج دست راستم را روی مچ دست چپم قرار می دهم و این بار من هستم که به نقطه ای دور خیره می شوم و دوباره سکوت می کنم. او اما شاید برای این که فقط حرفی زده باشد، همان طور که فنجانش را بر می دارد می گوید:

- سرد دوست دارم.

وانمود می کنم که حرفش را نفهمیده ام. فنجانم را که روی میز می گذارم از جا بر می خیزم. کوله ام را بر می دارم روی دوشم می گذارم. بند دوربینم را گردنم می اندازم. تظاهر می کنم که از دعوتش برای شروع یک صبح بهاریِ مثلا دل انگیز خوشحال شده ام برای همین می گویم:

- خیلی خوش گذشت. ممنونم

همان طور که فنجان چای اش را در دست دارد از جا بلند می شود و می گوید:

- امیدوارم باز هم ملاقاتتان کنم... همین...

خانوم مدیر...

ما را در سایت خانوم مدیر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:42

صفحه بندی