تولدم بود. یادش رفته بود. به همین سادگی و بعد بهانه کرد که:
- من گاهی آن قدر مشغله دارم که تولد خودم را هم فراموش می کنم.
بغض کردم ولی چیزی نگفتم. همیشه سکوت می کردم. چون خیال می کردم تولد آدمی که دوستش داری حتما یکی از بزرگترین نعمت هایی است که خداوند مهربان به آدمی هدیه می کند. دعوتم کرد به یک رستوران خیلی شیک. خودش داخل نشسته بود. جلوی در ایستادم تا مرا ببیند و بعد رفتم کناری ایستادم. با عصبانیت بیرون آمد و گفت:
- چرا دیر کردی؟
نمی توانستم بهش بگویم که فکر می کردم تو باید بیایی دنبالم. نه این که با اتوبوس چند خط سوار شوم بیایم به وعده گاه. گفتم:
- من اینجا را دوست ندارم.
پوزخندی زد و گفت:
- نکند دخترهایش غیرقابل تحمل هستند؟
با خودم فکر کردم هنوز نمی دانی که چقدر از ساده بودن خوشم می آید. رویم را برگرداندم تا اشک هایی که در چشمانم حلقه زده بود را نبیند. هر وقت حرف می زد نیش کلامش جان به لبم می کرد... برای همین، زیر لب گفتم:
- خداحافظ
و راهم را کشیدم و رفتم...
***
- چه سکوت آزاردهنده ای... امشب تولدتان هست... نمی خواهید هدیه تان را باز کنید؟ خیلی دوست دارم ببینم دوستش دارید یا نه...
نگاهم را به چشمانش می دوزم. شاید برای اولین بار... عرق سردی روی پیشانیش می نشیند. این پا و آن پا می کند و دست آخر من و من کنان می گوید:
- کاش می دانستید چه چشم های زیبایی دارید...
خانوم مدیر...ما را در سایت خانوم مدیر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 48