اول صبح توی دفتر یادداشتم نوشتم: «خدای مهربانم، بخاطر همه خبرهای خوبی که امروز قرار است دریافت کنم از تو سپاسگزارم.» اما امروز باز از آن خبرها به من رسید. چشمانم را بستم خواستم بهتر فکر کنم. نتوانستم. به وکیلم زنگ زدم. ولی او هم نتوانست آرامم کنم. کمی توی حیاط تند تند قدم زدم. دیدم اصلا هیچ جوره آرام نمی شوم. دوست داشتم با یکی حرف بزنم. دقیقا جای همین یک نفر خالیست در زندگیم... برگشتم اتاقم. یادداشت هایم را مرتب کردم. یک بار دیگر به لیست کارهای روزانه ام نگاه کردم. سپس بلند شدم رفتم آشپزخانه. اجاق گاز را دستمال کشیدم. کتری را آب کردم گذاشتم جوش بیاید. چند تکه ظرف روی ظرفشویی مانده بود شستم. چای دم کردم. یک چای ساده. قالب پنیر را برداشتم. یک تکه بریدم. خرد کردم. تکه ای نان گذاشتم کنارش. قوری را برداشتم یک چای کمرنگ ریختم توی لبوان. شکر ریختم و تند تند هم زدم. سینی را دستم گرفتم و از آشپزخانه بیرون زدم. رفتم اتاق پدرم. سینی را گذاشتم زمین. بیدارش کردم.
- صبحانه آوردم.
خانوم مدیر...ما را در سایت خانوم مدیر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71