گاهی وقت ها آن قدر چیزهای مختلف ذهنم را به خود مشغول می کنند که واقعا نمی دانم با آنها چه کنم. یعنی اگر بتوانم ذهنم را از همه چیزهایی که نگرانم می کنند خالی کنم مخصوصا گذشته ام، بزرگترین لطف را در حق خودم کرده ام. در حال حاضر، واقعا از زندگیم راضی هستم و مشکلاتش را هم دوست دارم چون انتخاب خودم بوده ولی گاهی بعضی چیزها اجازه نمی دهند فکرم آزاد باشد برای خودش.
این جور وقت ها نیاز دارم خلوت کنم. اما شما وقتی خیلی خودتان را مشغول می کنید کمتر می توانید با خودتان خلوت کنید. مخصوصا اگر عادت کرده باشید به خاطر کارتان، مدام گوشی تان را روشن نگه دارید. البته من حدودا دو ماهی است که به هیچ عنوان از ساعت پنج عصر به بعد وارد دنیای مجازی هم نمی شوم تا اعصابم راحت باشد. ولی گاهی نمی شود.
از وقتی به اصفهان آمده ام و با گذشته ناخوشایندی که به خاطر تصمیم گیری های دیگران در مورد خودم داشتم خداحافظی کردم سعی کردم آدم های گذشته را وارد زندگیم نکنم ولی یک بار مجبور شدم و این یک بار انگار باید اتفاق می افتاد تا برای منی که خودم را به خواب زده بودم خیلی چیزها روشن شود که البته چون می دانم خواننده احتمالی این وبلاگ هم هست می خواهم صراحتا بگویم که یکی از بزرگترین اشتباهات من در گذشته، انتخاب این شخص بوده... بماند... باید فکرتکانی کنم. فکر سالم است که به زندگی سالم هدایت می شود.
امروز کلی کار دارم. باید برنامه قراردادها را بنویسم. باید با چند سازمان و پژوهشگاه تفاهم نامه امضا کنیم. از طرفی یک چیزهایی لازم است که باید بخرم. البته دیشب وقتی درباره شان حرف زدم نرگس دوباره هشدار داد و من بهش گفتم که حواسم به همه هزینه ها هست و قرار نیست بی گدار به آب بزنم.
راستی دیروز داشتم می رفتم خانه. یک پسر 15 یا 16 ساله یک شاخه گل سرخ دستش گرفته بود و با اضطراب و ناراحتی به سرعت از کنارم رد شد. با خودم فکر کردم شاید قرار است برای اولین بار به دیدن کسی برود که نمی داند او را می پذیرد یا نه... کاری به این موضوع ندارم ولی من وقتی سومین نفر را برای آزمایش منشی گری جذب کردم اولین ساعت حضورش یک آقای قدبلند - سرزده - برای دیدنش آمده بود و یک شاخه گل سرخ آورده بود تا اولین روز کاریش را تبریک بگوید! خنده ام گرفت. بعدش این بلا سر خود من هم آمد! ولی من اصلا نمی توانم از مردی که نمی شناسم و دوستش ندارم نه گلی بپذیرم نه هیچ حرفِ بی سندِ مفتِ چوبِ حراج خورده ای...
+ امروز بالاخره جواب مثبت از یک طراح حرفه ای که به قالب سایت شرکت وارد است گرفتم. خدا را شکر می گویم که این مشکل هم حل شد به جای این که هزینه مضاعف برای طراحی مجدد یک وبسایت بپردازم حالا می توانم وبسایتمان را توسعه دهم.
خانوم مدیر...ما را در سایت خانوم مدیر دنبال میکنید
برچسب: عاشق یکی شدم که نباید میشدم, نویسنده: بازدید: 64