امروز حال خوبی ندارم. می خواهم پراکنده بنویسم. شاید کمی سبک شوم. دیروز موهایم را کوتاه کردم آمدم خانه دوش گرفتم. با صورت خیس جلوی آینه ایستادم. موهایم بهم می آمد. دلم نمی خواست خشکشان کنم. صورتم شاداب شده بود. به خودم لبخند زدم. بعدش بغض کردم و گفتم: «حیف از جوانی و عمر و مهم تر از همه سلامتی که به این تنهایی نفسگیر می گذرد...»
ساعتی تنها بودم. روی مبل نشستم و با گوشی ام ور رفتم. و دوباره فکر کردم چقدر فهرست مخاطبانم، رسمی است و میان این همه آدمی که هر روز باهاشان سروکار دارم هیچ یک به این فهرست اضافه نمی شوند... چون که به دلم نمی نشینند. برخاستم غذا گرم کردم. حال نداشتم شام درست کنم. نرگس آمد و دوباره همان آش و همان کاسه. خانه خودم چقدر راحت بودم... از ناراحتی اش فهمیدم بچه دوباره یا ظهر توی مهدکودک نخوابیده یا غذایش را کامل نخورده. سر سفره شام چنان با لگد کوبید زیر چانه بچه که دادم در آمد و با عصبانیت بهش گفتم: «اگر این بچه را آورده ای که بزرگ کنی یک لقمه نان بهش بده و بگذار زندگی کند. اگر نه، رهایش کن. بگذار پدرش او را بگذارد خانه این فامیل و آن فامیل بزرگ شود. شکمش که گشنه بماند مهم نیست اقلا این همه با استرس و زخم بزرگ نمی شود.» ساعتی بعد هم دوباره شروع کرد به بغل کردن و ناز و نوازشش. تا آخر شب هر چه حرف زد محل ندادم. امروز صبح هم وقتی از خانه زدم بیرون، تصمیمات تازه ای برای زندگیم گرفتم.
من که خودم یک زن هستم از نوع پوشش زن ها، ادبیاتشان، رفتارهایشان، سبک زندگی شان بیزار شده ام مردها را نمی دانم. مثلا من با هدف استقلال مالی، خانواده ام را ترک کردم ولی بعد به ثبات کاری نیاز داشتم و برای همین به فکر شرکت افتادم. اما اینها هرگز باعث نشد که من خوی مردانه پیدا کنم و باید این توضیح را دوباره بدهم که عزت نفس زنانه با خوی خشن مردانه متفاوت است و معتقدم زن ها هنوز و حتی تا همیشه باید این عزت نفس را داشته باشند. اصلا ما زن ها هر وقت کاری می کنیم که به عزت نفس مان بر می خورد به شدت خود را سرزنش می کنیم و برای همین است که خداوند این همه روی حفظ این عزت نفس برای زن ها تاکید کرده...
من هرگز حاضر نمی شوم با یک میکاپ سنگین و لباس هایی که اصلا بهم نمی آید فقط چون بقیه آنها را می پوشند توی خیابان راه بیفتم و هی چشم بچرخانم که ببینم دور و برم چه خبر است. از نظر من هنوز هم خانم هایی که سرسنگین و با میکاپ ملایم توی خیابان ها راه می روند و وقتی باهاشان برخورد کلامی داریم برمی گردند و خیلی آرام و با متانت به آدم پاسخ می دهند یک جلوه ی خاص دارند و این نشان از سبک تفکر و زندگی آنها دارد. من حتی به دختربچه های این مادرها هم دقت می کنم. دختربچه ها دقیقا نمایی از سبک فکری و ذهنیِ مادرهایشان هستند. من بارها گفته ام اگر دختر داشته باشم یقینا آن قدر مراقب تربیتش خواهم بود که هرگز آسیب نبیند و این کار را در وهله اول با انتخاب شایسته ی مرد زندگیم انجام می دهم. مردی که بچگی هایش را کرده باشد و واقعا یک همسر و یک پدر شریف برای دخترم باشد...
خانوم مدیر...ما را در سایت خانوم مدیر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68