خانوم مدیر

متن مرتبط با «مثل گیسویی که باد» در سایت خانوم مدیر نوشته شده است

مهم، چیزی است که من دوست دارم.

  • نیلوبلاگ

    بازارچه قدیمی مان را دوست دارم. هنوز همه چیز سرجای خودش هست. لهجه شیرین محلی، مردم محلی، لباس های محلی، سوغاتی ها و همه چیز مثل همان سابق است و من توی دلم چقدر همیشه ذوق این بازار را داشتم... به خصوص ...

    ادامه مطلب
  • زبانی که مشترک نیست...

  • نیلوبلاگ

    - از دیدن من خوشحالی؟سکوت می کنم. رویم را بر می گردانم. با خودم فکر می کنم می توانست بهتر بگوید، مثلا:- خوشحالی که همدیگر را می بینیم؟آن وقت من لبخند می زدم، با هیجان پاسخ می دادم:- البته......

    ادامه مطلب
  • تکه پاره های دلم

  • نیلوبلاگ

    از کلیشه ها بیزارم. همه جا بوی تنهایی می دهد. تنهایی فرسایشی که ذره ذره روح آدم را از بین می برد. فقط امید است که کژدار و مریض با ما راه می آید......

    ادامه مطلب
  • مثل گیسویی که باد آن را پریشان میu200cکند... هر دلی را روزگاری عشق ویران میu200cکند...

  • نیلوبلاگ

    شدت آلودگی هوا بسیار زیاد است و من در یکی از آلوده ترین یا شاید قلب آلودگی اصفهان دارم کار می کنم. یعنی دیگر به سختی دارم نفس می کشم. چند روز پیش از این آلودگی به شدت حالت تهوع داشتم. انگار واقعا هر جا برویم آسمان همین رنگ است. دیروز رفتم پیش خانم آرایشگری که یک سالی هست مشتری اش شده ام. وقتی موهایم را دید هاج و واج ماند. آخر خانم شین به شدت طناز است و با این که نوه دار هم شده ولی همیشه به خودش می رسد و عقیده دارد خانم ها همیشه باید مقداری از موهایشان روی پیشانی و گوش هایشان را بپوشاند و حتی اگر...

    ادامه مطلب
  • این معمایی که حل نمی شود...

  • نیلوبلاگ

    از من می شنوید اگر واقعا مثل من عاشق کارتان هستید، به یک کار مادام العمر فکر می کنید و تسلط کامل به همه ی بخش های کارتان دارید سراغ ثبت یک شرکت بروید. در غیر این صورت، قیدش را بزنید و گرنه دست آخر مثل من، می شوید. البته یادتان باشد ریسک نکنید مثل من، بلند شوید بروید جایی کسب و کارتان را راه بیندازید که هیچ کس را نمی شناسید! این برای شبکه سازی خیلی بد است چون شما به زحمت می توانید افراد تیمتان را پیدا کنید و هزار و یک مشکل دیگر. امروز بالاخره مدارکم را از اداره ی ثبت شرکت ها گرفتم. مُهر سفارش داد...

    ادامه مطلب
  • یکی که نباید باشد و هست.

  • نیلوبلاگ

    گاهی وقت ها آن قدر چیزهای مختلف ذهنم را به خود مشغول می کنند که واقعا نمی دانم با آنها چه کنم. یعنی اگر بتوانم ذهنم را از همه چیزهایی که نگرانم می کنند خالی کنم مخصوصا گذشته ام، بزرگترین لطف را در حق خودم کرده ام. در حال حاضر، واقعا از زندگیم راضی هستم و مشکلاتش را هم دوست دارم چون انتخاب خودم بوده ولی گاهی بعضی چیزها اجازه نمی دهند فکرم آزاد باشد برای خودش. این جور وقت ها نیاز دارم خلوت کنم. اما شما وقتی خیلی خودتان را مشغول می کنید کمتر می توانید با خودتان خلوت کنید. مخصوصا اگر عادت کرده باشید...

    ادامه مطلب
  • دو دو تاهایی که چهارتا نمی شود...

  • نیلوبلاگ

    اگرچه این روزها همه کارهای من در هم گره خورده و داد مادرم هم با زبان بی زبانی درآمده که پس کی میایی ببینمت ولی من هی امیدوارم که امروز و فردا مشکلات کار حل می شود و می توانم بروم پیشش، اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد! یعنی من در حال حاضر فقط منتظر گرفتن مجوز نهایی هستم که جان به لبم کرده. انقد پروسه روزنامه رسمی و سایر مواردی که برای ثبت شرکت باید طی کنی طولانی است که فکر می کنم کسی که بخواهد بفهمد در یک کسب و کار شرکتی جدید دوام می آورد یا نه، در حین انجام کارهای ثبت، متوجه این موضوع خواهد شد! دیگر...

    ادامه مطلب
  • آرام بخشی که تجویز می کند دلم...

  • نیلوبلاگ

    بالاخره از صبح فکرهایم را جمع کردم. نمی توانم کاری که این همه برایش زحمت کشیده ام را رها کنم. این شرکت باید پا بگیرد باید بزرگ شود و باید مرا به اهدافم برساند. کم آوردن من باعث می شود تا دیگران باورم نکنند... باید برنامه بچینم بروم شمال. چند روزی کنار دریا باشم. نگاه کنم به دریا. یکمی وسعت بگیرم. برگردم تا بتوانم این همه درد را در خود گم کنم......

    ادامه مطلب
  • این ابری که باران نمی بارد...

  • نیلوبلاگ

    دغدغه دکترا رهایم نمی کند. از طرفی دغدغه ی دیدن خانواده ام. و این ثبت نهایی شرکتم. دیروز با منشی ام حرف زدم. من اصلا احساس نمی کنم او منشی من است. او دانشجوی ارشد همان شاخه ایست که من درسش را خواندم ولی یک گرایش متفاوت. افراد زیادی برای مصاحبه آمدند اما هیچ کدام راضی ام نمی کردند. دغدغه بزرگی برایم شده بود. تا این که یک روز توی دفترم نشسته بودم که او آمد. روبرویم نشست و گفت برای منشیگری آمده است. از چند ویژگی اش خوشم آمد. اول این که خیلی جدی بود. محکم حرف می زد. مؤدب بود. با حقوقی که پیشنهاد داد...

    ادامه مطلب
  • امروز که دارم می شکنم...

  • نیلوبلاگ

    احساس می کنم فشارم بالاست. سرم درد می کند. هزار تا کار نکرده دارم برای رفتن به تهران. ولی امروز یک مشکل مالی دارم که فقط بحث آبرویم وسط هست. برای همین نمی توانم به کسی بگویم چرا این همه از چند روز گذشته تا حالا حالم خراب است. از خانواده ام بدم می آید. از برادرهایم به خصوص که همه زندگیم را با تصمیمات مزخرفشان به هم ریختند و خوشحالم که ترکشان کردم. دوستانم یکی یکی اسمس می دهند که می توانی موکول کنی به فردا؟ آخر چطور می توانم به آن شخص که این همه باهاش رودروایسی دارم بگویم صب کن... چقدر وضع مالی خو...

    ادامه مطلب