امروز که دارم می شکنم...

خرید بک لینک

احساس می کنم فشارم بالاست. سرم درد می کند. هزار تا کار نکرده دارم برای رفتن به تهران. ولی امروز یک مشکل مالی دارم که فقط بحث آبرویم وسط هست. برای همین نمی توانم به کسی بگویم چرا این همه از چند روز گذشته تا حالا حالم خراب است. از خانواده ام بدم می آید. از برادرهایم به خصوص که همه زندگیم را با تصمیمات مزخرفشان به هم ریختند و خوشحالم که ترکشان کردم. دوستانم یکی یکی اسمس می دهند که می توانی موکول کنی به فردا؟ آخر چطور می توانم به آن شخص که این همه باهاش رودروایسی دارم بگویم صب کن... چقدر وضع مالی خوبی داشتم. فقط به خاطر این شرکت به این روز افتادم. به خاطر ندانم کاری افرادی که خیلی زود فهمیدم هدف و ماهیت کار مرا درک نمی کنند. همش به خودم می گویم تو از عهده این کار بر می آیی. باید بتوانی این مشکل را حل کنی. سرم درد گرفته. این روزهای سخت کی تمام می شوند خدایا...

یک هفته پیش درست وقتی حالم خیلی گرفته بود گرفتار مشکل تازه ای شدم. آشنایی با مردی که اصلا دوست نداشتم خیلی درگیرش شوم. چون به نظرم انسان دروغگو و هوسرانی می آمد. آخرش هم حرفم را بهش زدم. به خصوص وقتی دیدم حرف هایش با رفتارهایش یکی نیست. این جور وقت ها به خدا می گویم آخر تو که این همه تنهایی مرا می بینی چرا اذیتم می کنی؟ چرا باعث می شوی من با این جور آدم ها اصلا حرف بزنم... آدم هایی که حتی رعایت شئونات هم برایشان اهمیتی ندارد. خسته ام. خیلی خسته ام. امروز چه روز بدی است. هیچ حس مثبتی ندارم. توی دفترم نشسته ام پشت میزم و هی دارم فکر می کنم.

راستش را بخواهید میان جمع کردن کارمو بستن کوله بارم به سمت انگلیس و ماندن و جان کندن توی این مملکتِ بی حساب و کتاب با آدم های بلاتکیلفش بدجوری گیر کرده ام...

پ ن: مادرم هی زنگ می زند. هی زنگ می زند. دلم نمی خواهد به هیچ کس جواب بدهم. بس که از همه ناراحتم.

خانوم مدیر...

ما را در سایت خانوم مدیر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 3:49

صفحه بندی