در این دیار خسته کش، هر چه تلاش می کنم، به آرامش نمی رسم...

خرید بک لینک

اصولا طلبکار، منطق را نمی فهمد. طلبکار، طلبکار است و من که برای اولین بار در عمرم، طلبکار دار شده ام! شب ها که می خوابم نفس کم می آورم. گاهی وقت ها توی رختخوابم می نشینم با خودم فکر می کنم. دارم شبیه پدرم می شوم. پدرم این سال های آخر آن قدر توی رختخوابش نشست و غصه خورد تا سکته کرد... البته در قید حیات است ولی فلج شد. مادرم هم دقیقا یک جور دیگر سکته کرد و فلج شد.

حالا من مانده ام و یک شهر درندشت. یک عالمه نیکوکار که قرار است در اربعین میلیاردها تومان گوسفند قربانی کنند ولی وقتی تو از یک کسب و کار پردرآمد بر مبنای یک منطق علمی و بازاری برایشان حرف می زنی نهایتش این است که ابرویی بیندازند بالا و به طور غیرمستقیم به تو بفهمانند چون قرار نیست توی این کار نفعی بهشان برسد تمایلی به امر خیر ندارند!

من مانده ام و یک شهر درندشت پر از بانک های رنگارنگ با وام های کلان و تبلیغات فریبنده شان! فقط کافیست علاوه بر جانت، چند نفر از اعضای خانواده ات را هم گروگان بگیرند. ده میلیون بگذاری، ده میلیون بدهند، بیست میلیون برگردانی! نامش را هم گذاشته اند بانکداری اسلامی!

چند وقت پیش که برای گرفتن پولم به بانکی رفته بودم کارتم را در دفترم جا گذاشته بودم. فاصله خانه ام تا دفتر کارم را باید با تاکسی یا اتوبوس می رفتم ولی یک هزار تومنی هم نقدی نداشتم. هر چه به رئیس بانک التماس کردم اقلا چند هزارتومن از حسابم را به من بدهد در حالی که کارت ملی، شناسنامه و مدارک دیگرم همراهم بود نداد و گفت نمی شود. بهش گفتم که من اینجا کسی را نمی شناسم. نرگس هم سرکار بود. اما رئیس بانک محل نگذاشت. از شدت عصبانیت، مدارکم را روی میزش کوبیدم و چنان سرش فریاد زدم که همه برگشتند سمت ما. چطور ممکن است یک آدم اینقدر خودش را به نفهمیدن بزند. گفت حرفم عوض نمی شود. گفتم آنقدر می نشینم تا پولم را بدهید. چند نفر پادرمیانی کردند. سرآنها هم داد زدم. آخرش هم مجبور شدند کاملا محترمانه مدارکم را بگیرند و پولم را بدهند.

تازه چند روز پیش یکی از بانک ها به من گفت که اینقدر باید بگذاری دوبرابراش وام می دهیم با سود چهاردرصد و سه چهار روزه. من حساب باز کردم. اما وقتی برای واریز رفتم گفتند باید به نام شرکتتان حساب باز کنید. با سود 18 درصدی و سه ماه بعد بیایی بگیری! من هم از شدت عصبانیت فرم ها را جلوی رویشان پاره کردم و از بانک بیرون آمدم.

حالا من مانده ام و شب هایی که هی فکر می کنم لابد صبح که بیاید معجزه می شود! من مانده ام و فکر و خیال هایی که تمام نمی شود. من مانده ام با پروپرانول 20 و امپرازولام هایی که فقط از روی نسخه دکتر می دهند! من مانده ام با خنده هایی که دیگر روی لبم نمی نشیند. من با فکرهای طولانی ام. با سرگیجه های بی پایان. با چشم های بی فروغ. با این شهر بزرگ که هیچ جایش را نمی شناسم. من مانده ام با آدم هایی که به زندگیم می آیند و می روند بی آن که بدانند چه روزهای سختی را پشت سر می گذارم.

دلم می خواست به پدرم می گفتم اگر یک ذره مهربان تر بودی من هرگز مجبور نمی شدم ازدواج نکنم یا هرگز مجبور نمی شدم خانه ی به آن بزرگی را رها کنم و در دیار غربت اینچنین آواره شوم... یا اگر ذره ای از خودخواهیت کم می کردی اقلا یک بار به دیدنم می آمدی تا رنج و تلخی این غربتِ نفسگیر برای یک روز که هم شده از دل پردرد من می رفت...

+ این تصنیف را با حال این روزهای من بشنوید...

پی نوشت در پاسخ به کامنت ها: ممنونم از دلگرمی هایتان. از راهنمایی هایی که به شدت بهشان نیاز دارم. ممنونم از شما خانم دکتر که وقت می گذارید و با این دقت نوشته های مرا می خوانید و راهکار نشانم می دهید. یادداشتشان کردم و دارم سعی می کنم استفاده کنم. محبتتان را قدر می شمارم.

http://petapixel.com/assets/uploads/2013/12/daddaughter15.jpg

خانوم مدیر...

ما را در سایت خانوم مدیر دنبال می‌کنید

برچسب: در این دیار خسته کش,در این دیار بیقراران,در این دیار غربت, نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 7:51

صفحه بندی