6

خرید بک لینک

آن وقت ها که خانه پدرم بودم فکر می کردم اگر مستقل شوم و تنها زندگی کنم همه زندگیم یک جوری خودبخودی رمانتیک می شود! ولی خب فکر نمی کردم اصلا مسیر زندگیم یک جور دیگر پیش برود... از جایی که هستم ناراحت نیستم اما زحمت زیادی دارد که فقط عشق به کارم، بهم تحمل می دهد...

نمی دانم بگویم ایران نمی شود کار کرد یا بگویم اگر نمی شود پس چرا همین حالا خیلی ها دارند خیلی خوب کار می کنند...

یک وقت هایی که خیلی طاقتم تمام می شود سرم را می گذارم روی میزم و حسابی گریه می کنم. حتی چیزی شبیه یک هق هقِ آرام... مخصوصا که دوری از مادرم خیلی زجرم می دهد و دارم برای دیدنش لحظه شماری می کنم...

این روزها چند تا جلسه مهم دارم. نتایج این جلسات خیلی مهم است. یکیش که فردا هست مرتبط است با اتاق بازرگانی. ببینم چه می شود...

خانوم مدیر...

ما را در سایت خانوم مدیر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 1:39

صفحه بندی